یاد باد آن اخلاص ها
سلام به رزمندگان اسلام اسم من زهرا میباشد این هدیه را که نان خشک و بادام است برای شما فرستادم...
.jpg)
سلام به رزمندگان اسلام اسم من زهرا میباشد این هدیه را که نان خشک و بادام است برای شما فرستادم...
.jpg)
شبی با دوستی که راهی بیت الله الحرام است میروی به معراج شهدا، تا شهدا بدرقعه اش کنند..
بعد میبینی 20 تابوت پیش رویت میگذارند..
حالا تويی و شهدا و بار سنگين روی شانه هایت..
و تو تابوت متبرکشان را در آغوش میکشی درحالیکه وفور اشک راه دیدگانت را تار کرده است.
با خود میگویی نکند تکليف ننوشته ات از تاری چشمانت باشد..
* * *
ایهاالناس حواسمون کجاست؟!
شهدا اومده اند!!! باز هم یادمون آوردن کم کاریمون رو...
چند تا شهید ِ دیگه باید بیاد تا ما آدم شیم؟! چند تا جانباز شيميايی باید پرپر بشه جلوی چشم خانواده اش تا ما به فکر بیفتیم که باید دِینمون رو ادا کنیم؟!
چند تا از این عملیاتها باید رقم بخوره برای مادرهای دلسوخته تا ما به خودمون بیایم؟! تا کی میخوایم نگاهمون رو از چشمای سفید شده مادر شهید بدزدیم که پاسخ ندیم این سوالش رو که:«از دانشگاه چه خبر؟» آخه تا کی؟
همه زحمتها رو که همین شهدا کشیده اند.... به خدا اگه نوبتی هم باشه، نوبت ماست...
اما باز انگار نه انگار!
تا یه چیزی میشه فقط میگیم«شهدا شرمنده ایم...» اما هیچ کاری نمیکنیم؟!. خیال میکنیم اینجوری بارمون سبک تر میشه...!
شهدا که میایند.. فضای شهر و دانشگاهمون رو عطرآگین میکنند..
اما کو کسی که این عطر رو حس کنه؟! که اگه حس میکرد دست میجنبوند..
دست میجنبوند تا یه کاری بکنه برای این همه آلودگی..
هوای شهر و دانشگاه خیلی وقت ها نفس گیر میشه!
ما به دنبال شهادتی بی درد می گردیم و
غافل از آن که شهادت را جز به اهل درد نمی دهند.
احمد سوداگر از نیروهای اطلاعات و عملیات بود که در همان اوایل جنگ یک پایش را از دست داد. او انگار همزاد جنگ بود. آن قدر در میدان های نبرد با تن مجروح افتاد و ایستاد که جنگ نقطه پایان گرفت. چند سال پس از پایان جنگ فرمانده لشکر 25 کربلا شد. برادرش به نام محمود سوداگر نیز در یکی از عملیات ها به شهادت رسید. چند سال قبل نیز فرزند خود ناصر سوداگر را در تصادفی از دست داد. حرف های این مرد _ احمد سوداگر _ که حتی ماه ها قبل از آغاز رسمی جنگ با درگیری مرزی رو به رو بود، مثل یک درس شیرین برای خیلی ها شنیدنی خواهد بود.
بقیه در ادامه ی مطلب
ناگهان یکنفر گفت یا زهرا و افتاد روی سیمهای خاردار!!!!
آره!!! ستون گوشتی!!!!
بچه ها داوطلب یکی یکی از رو اون اون رد می شدند و داخل میدان مین میرفتند.....
یکی یکی خودشون روی مینها می انداختند تا معبر باز بشه.....
عده محدودی از میدان مین رد شدند و با همان عده محدود به خط دشمن زدن!!!!
ادامه مطلب را از دست ندهید.
گمنامی تنها برای شهرت پرستان دردآور است،
وگرنه همه ی اجرها در گمنامیست.
نبرد فاو
عمليات والفجر ۸ كه منجر به فتح شهر استراتژيك فاو شد يكى از عمليات هاى بزرگ تاريخ است كه شگفتى محافل نظامى را برانگيخت.
عمليات والفجر8 در ساعت22 و10 دقيقه روز بيستم بهمن ماه1364 آغاز شد. نيروهايي که ماهها منتظر چنين شبي بودند، با شنيدن رمز عمليات هجوم گسترده خود را آغاز کردند: «بسم الله الرحمن الرحيم. لاحول و لا قوه الا بالله العلي العظيم، و قاتلوهم حتي لاتکون فتنه. يا فاطمه الزهرا، يا فاطمه الزهرا، يا فاطمه الزهرا»(سلام الله عليها).
با آغاز عمليات، لشکرها و تيپهاي نيروي زميني سپاه پاسداران با پشتيباني آتش توپخانه ارتش مبادرت به شکست خط دشمن کردند.
سلام
با تو جه به نزدیک شدن به سالگرد عملیات والفجر ، 8 اطلاعاتی از این عملیات برایتان قرار داده ام.
- در ساعت 10/22 روز 20/11/64 عملیات والفجر8 با رمز یا فاطمه الزهرا(س) آغاز و تا 75 روز ادامه داشت.بندر فاو در روزهای اول عملیات به تصرف درآمد، اما با توجه به پاتکهای سنگین دشمن بیش از 70 روز جنگ سخت درپی داشت.
- در این عملیات، 800 کیلومترمربع از زمین های دشمن آزاد و بیش از 500000 نفر از نیروهای دشمن کشته و زخمی و نزدیک به 3000 نفر به اسارت درآمدند.
- در جریان این عملیات که منجر به فتح فاو شد، رزمندگان اسلام با 150 هزار نیرو در مقابل 700 هزار نفر از ارتش عراق جنگیدند و با عبور از رودخانه وحشی و عریض اروند به آن پیروزی درخشان رسیدند.
- در این عملیات نیروی هوایی قدرتمند ایران با نشان دادن توان رزمی خود ادعای کارشناسان خارجی مبنی بر ناتوانی هوایی ایران را باطل می کند و با انجام بیش از 1000 سورتی پرواز، دوست و دشمن را به حیرت فرو می برد.
- در این عملیات رزمندگان گردان الزهرا(س) از لشکر امام حسین(ع) برای پیروزی در منطقه فاو، 14000 صلوات نذر نمودند.
- پس از فتح فاو توسط رزمندگان اسلام، پرچم مبارک یا ثامن الائمه(ع) که مدت ها بر فراز گنبد امام رضا (ع) در مشهد مقدس در اهتزاز بود به دست فرمانده لشکر 25 کربلا بر بالای مناره مسجد فاو نصب شد.
- چند روز پس از پیروزی ایران در این عملیات، هواپیماهای عراق اعلامیه های فراوانی بر سر رزمندگان فرو می ریزند که در آن نوشته شده بود(( اینجا زمین غصبی است. نماز خواندن در اینجا حرام است))
- پس از فتح فاو صدای بخش فارسی رادیو عراق اعلام کرد: سربازان، درجه داران و افسران ایرانی، همسران و فرزندان شما در منزل چشم به راه شما هستند، گول رژیم ایران را نخورید، فاو شهر شما نیست و از آن خارج شوید.
- نیروی هوایی قدرتمند ایران در این عملیات با همکاری پدافند زمین به هوا توانست 74 فروند از هواپیماهای پیشرفته عراق را ساقط کند.
شهید!
فقط به نام تو میشود سکه پیروزی زد که بعد از تو، هر که مانده، در توهم زندگی شناور است.
نام تو ای لاله سرخ، معنای زندگیست و غربت بعد از تو، دامن اهالی کوی شجاعت را گرفته؛ ماییم و دلی که جز به بهای خون، نه فروخته میشود و نه خریداریش هست.
کاش بودید!
چفیه های خون آلود، بر شط آرامش پل بسته اند. در لایه های زیرین هستی، غوغایی است. قسم به نام سرخ شهادت که پس از جنگ، راهی که شما به خون گلو پیموده اید، به خون دل میرویم.
ما هر روز، در راه مولای شهیدان روی زمین، فلسفه میخوانیم و هر شام، عدهای پشت سیم خاردار ابتذال گیر میکنند. هر روز، روز شماست؛ کاش بودید!هر روز، برایم شعر میخوانی هر روز، در خاکریز فکرم شهید میشوی، پشت سنگر احساسم تیر میخوری و ازقرارگاه فکرم، پر میکشی. به سوی کربلای آرزوهایم به راه میافتی و من هر روز، شادیهایم را تشییع میکنم و زندگی مردانه را به خاک میسپارم. من هر روز از شما دور میشوم؛ در حالیکه دست تمنا به سوی شما دارم. هر روز عهد میکنم که دلم بر سر مزار شما بماند تا شیون مادران فرزند مرده را در هیاهوی تبلیغات خوردنیها و آشامیدنیها گم نکنم.
هوا بوی سرخی میدهد و واژه ها و زندگی، رنگ نام شما گرفته.
دریا دریا اشک، در فراق تو...
از هامون نیاز جاماندگان حقیقت، تا کاروان رفتگان سرخ جامه، هزار افسوس به رنگ تنهایی نوشته اند. از مرز ارزشهای بشر جدید تا سه راهی شهادت کربلای ایران، هزار امید به نام ولایتنگاشتهاند.
من، غم تنهایی و فراق تو را ای برادر شهیدم، به دامن مولایم میبرم و سر به سجده گاه محراب ابرویش، دریا دریا اشک میریزم و اوست تسکین من.
بسم الله الرحمن الرحیم
«ومالنا الانتوکل علی الله و قد هدینا سبلنا و لنصبرنّ علی ما اذیتمونا و علی الله فلیتوکل المتوکلون»
سورة ابراهیم آیة 15
به نام او که ما همه از اوئیم و به سوی او بر می گردیم بنام او که ما را آفرید و در ورطة آزمایش نهاد.سپاس او را که نعمتهایش را از جملة انبیاء و اوصیاء و. . .به ما ارزانی داشت سلام و صلوات بر محمّد(ص)بر او که فرستاده بر حق خداست.
سلام و درود باد بر تمام بت شکنان و خیبر شکنان و حماسه آفرینان و فاتحان بدر،سلام بر آقا امام حسین(ع)سلام بر آنهایی که بتها را شکستند و معبری برای نجات بشریت باز کردند و به عالم نور رساندند.
سلام بر آنهایی که خداوند منّت نهاد و از خانواده معظّم شهداء قرار داد و سلام بر شما فرزندان غیور شهداء و اسراء و مفقودین که در واقع آینده سازان انقلاب اسلامی هستید.
می خواهم به رضای الهی با اینکه لایق نیستم وصیّتی برای عزیزان و همسنگرانم ارائه نمایم.خدایا،خداوندا،بار الها به عظمتت قسمت می دهم توفیقم بده تا برایت آنطور که خواستی باشم و این جز در سایة الطاف شما نمی تواند باشد.خدایا نیّتم را پاک،اخلاصم را زیاد کن تا این چند تا وصیّتی را که برای عزیزانم می نویسم بتواند تأثیرش را بگذارد و اما وصیّتی چند به همسنگران عزیزم که در مکتب امام حسین(ع)که محصّل مدرسه عشق می باشند،عشق به لقا الله.
دوستان عزیزم اول از همه،از شما طی مدتی که با هم بودیم حلالیت می طلبم و از اینکه نتوانستم برایتان آنطور که خدمتگزاری که می باید می بودم،نشدم و امیــدوارم که این بنده حقیــر را حلال نماییــد ما مدتی با شما بودیم این برایمان بس که توفیق یافتیــم در جبهه حق علیه باطل حضور یابیم،برادران عزیزم از خداوند متعال می خواهم شما را در امتحانات که همان مأموریت خطیرتان می باشد و بر دوش دارید موفق نماید.
برادران با وفایم این را می دانم که تاریخ،مسیر حرکت انسان بر روی زمین است،و یکی از ارزشهای حاکم بر آن که سنّت نامیده می شود و بر تاریخ حاکم است مبارزه بین حق و باطل است،این را می دانم که ایمان با کفر همواره در ستیز بوده اند دوستان حسین(ع)و شیفتگان حسین(ع)و پیران مکتب توحید(جل جلاله)و یکتا پرستی بدانند مبارزه در زندگی امری اجتناب ناپذیر است و گواراترین آن مبارزات،مبارزه حق علیه باطل است و اگر می خواهید در مبارزات خویش پیروز و موفّق باشید،هدفی روشن و صریح،اراده ای قوی داشته باشید و هر چه دارید در راه هدف ایثار و گذشت نمائید که اگر هدف الهی شد جان که هیچ،هیچ چیزی ارزش ندارد.
و فکر نکنید انقلاب اسلامی یک انقلاب عادی است همانند انقلابهائی که بر تاریخ نقش بسته اند می باشد،این انقلاب انقلابی است که رهبریش با امام زمان(عج)و نائب بر حق او امام خمینی است و اینچنین است که همة مفسدین سیاسی دنیا را مبهوت کرده است و باعث گردیده است که روز به روز نقشهایشان را گسترده تر نمایند، مگر نمی دانید دنیای امروز دنیای بت پرستی است و شرک،و کسانی دارد که همه شان دلار می پرستند و پیمانهای نظامی بر علیه اسلام را می پرستند.
منابع زیر زمینی ملتهای مستضعف را می پرستند با اینکه اینها همه شان اینطور هستند اگر خون تمامی مستضعفین را بخورند که می خورند هیچوقت سیر نمی شوند،پس اینان که چنین خصوصیاتی دارند صلح با اینها خانمانسوز است هرگز فریب صلح طلبی های آنها را نخورید و اراده تان را قوی،با ایمان راسخ از خداوند تبارک و تعالی همت و قوت طلبیده و بدانید که بهشت زیر سایة شمشیرهاست و اینها هیچ چاره ای جز تسلیم در برابر ایمان شما ندارند.
اینها که این همه کوه معصیت ها در مقابل اسلام درست می کنند در قبال حیثیّت اسلامی ملت قهرمان و اسلامی مان چون کاهی است،و مردم خود را آماده این درگیری سرنوشت ساز تا پیروزی کامل بنمائید که مرگ سرخ بٍه از زندگی ننگین است و با وجود این همه مشکلات،از خصم و دشمن بیم و هراس به خودتان راه ندهید مگر جز این است که هدف آنها فاصله انداختن بین ما و معبودمان می باشد پس توکل کنید به خدا که همة پیروزی ها در توکّل و صبر است و از این بیم داشته باشید که مبادا در روزگار شهادت با مرگی غیر از شهادت از دنیا بروید و با سردادن ندای جنگ جنگ تا رفع فتنه از عالم دسیسه های آنان را«بد خواهان،منافقان،بدکاران»خنثی نمائید.
برادران همرزم و مهربانم(ناحیه بسیج)مبادا چهره ای از نفاق در میان شما نفوذ کند و آن صفا و صمیمیّیتی
که باید در بین شما باشد به فراموشی سپارید،حتماً می دانید که کربلای حسینی در انتظار شماست می دانید که مظلومان چنان چشم امیدشان به شما و رزمتان می باشد و حتماً آن درسهایی که با هم در آن مدرسة والا تحصیل کرده ایم یادتان هست پس زمان امتحان فرا می رسد و باید با موفقیت به کلاس بالا ارتقاء یابید و جاهای خالی برادرانتان را پر کنید و چنین است که فقط کربلایی ها کربلایی خواهند شد پس این بستگی به صلابت و ایثار و از جان گذشتگی و کم خوابیدن و از استراحت کاستن شما ملّت حزب الله دارد و از یاد نبرید که این جنگ یک جنگ تحمیلی است و احتمال دارد بیشتر طول بکشد پس همیشه در همه حال آماده باشید و منتظر شنیدن فرامین بعدی امام امّت باشید.
والسلام اصغر علیپور
به امید پیروزی رزمندگان اسلام
محل شهادت : شلمچه : تاریخ شهادت:19/10/65
چند ماه پیش، خوب یادم هست غروب پنج شنبه ای بود که در مقبره الشهدای شهرک شهید محلاتی تهران، برادر حاج همت را دیدم. ایام دبیرستان ناظم مان بود جناب ولی الله همت. روزی از روزهای دبیرستان… قصه مال ۱۵ سال پیش است، اصرار کردیم؛ «ما را ببر مادرتان را ببینیم. لابد شیرزنی است برای خود آنکه از محمدابراهیم، «حاج همت» ساخته». چند روز بعد، با جماعتی از هم شاگردی ها رفتیم خانه مادر سردار سر جدای خیبر. خواستیم تا از همت برای مان بگوید. چیزهایی گفت. خاطراتی تعریف کرد… «چند شب پیش خوابش را دیدم. دیدم دم در یک باغ قشنگ ایستاده، با همان لباس سپاه. همان چشم سیاه! گفتم: محمدابراهیم! این باغ کجاست؟ چرا پس داخل نمی روی؟ جواب داد: در این باغ، همه شهدای سر جدا جمع اند. دارم صبر می کنم شما بیایی، با هم برویم». همان شب جمعه ای، از ولی الله همت، حال مادرشان را پرسیدم. گفت: «خیلی حرف نمی زند. کسی را آنطور نمی شناسد. به جز همت، هیچ کسی را درست و درمان به جا نمی آورد».(حسین قدیانی)
هیچ صیدی، بی خود و بی جهت، عاشق چشم و ابروی صیاد نمی شود، مگر اینکه… «کربلای ۵ از بس اسیر گرفته بودیم، تا بیایند و برشان گردانند عقب، نگهداری شان برای مان سخت شده بود. در آن هرم آتش، هم باید می جنگیدیم، هم باید مراقب اسرا می بودیم. دست یک نوجوان بسیجی، اسلحه ای دادم که حواست به این اسرا باشد. گفت: چشم! چند ساعت بعد، برگشتم سمت کانال، ببینم اوضاع اسرا از چه قرار است. عاقبت، یک بسیجی ۱۵ ساله بود و ۵۰ اسیر عراقی!! و تفنگی که فقط ۲ گلوله داشت!!… از همان دور دیدم نوجوان بسیجی دارد به اسرای عراقی آب می دهد! جالب اینکه ما خودمان تشنه بودیم! به آن نوجوان گفتم: این همه آب، حالا از کجا گیر میاری؟! گفت: این ور و آن ور می روم و می گردم، از بین شهدایی که زمین افتاده اند، آیا ته قمقمه شان، هنوز آبی مانده یا نه؟! مانده بود، می آورم و می دهم به این اسرا… این را گفت و دوباره به کارش مشغول شد… ۳ روز بعد، در همان محور، دیدم یک بسیجی، افتاده پایین خاکریز و شهید شده! صورتش را نگاه کردم! همان نوجوان بود! ناخودآگاه دستم رفت سمت قمقمه اش. دیدم پر آب است! قمقمه را دست گرفتم و رفتم کمی آن طرف تر که چند تایی اسیر گرفته بودیم. دادم بهشان و گفتم: بیایید! این چند جرعه سهم شماست…».
«تا کربلا، حدودا ۵۰ کیلومتر مانده بود. دو روز و نیم راهپیمایی، رمقی برایم باقی نگذاشته بود. کفش مناسبی هم نپوشیده بودم بدبختی! چند جای پایم تاول زده بود. می سوخت! گوشه ای نشستم و کفش و جوراب را درآوردم تا نفسی تازه کند پاهایم. چند دقیقه بعد بلند شدم راه بروم که زانوهایم شروع کرد لرزیدن. نه! دیدم این کاره نیستم. دوباره نشستم، تا بیشتر استراحت کنم. توی این فکر بودم که خانم زینب و بچه های امام حسین، چه کشیدند در این راه… ناگاه مردی جلو آمد و بنا کرد هر ۲ پایم را ماساژ دادن! رفت برایم تشک آورد حتی که بهتر ماساژم دهد. رفت برایم شربت آورد. رفت برایم آب قند آورد. گفت: فشارت افتاده! گفتم: اهل عراقی؟ گفت: اهل ایرانی؟ گفتم: آره! گفت: آره!… گفت: اگر نای رفتن نداری، از اینجا تا کربلا کولت کنم! گفتم: چون زائر امام حسینم؟! گفت: من ۶ سال در کشور شما اسیر بودم. از اسارتم ۶ ماه گذشته بود که رئیس جمهورتان، قائدنا خامنه ای… امام خامنه ای، سیدنا خامنه ای، عشقنا خامنه ای، قلبنا خامنه ای (همه عبارات از مرد عراقی است!) آمد دیدار ما. از من پرسید؛ چیزی نمی خواهی؟! گفتم: حال که ایرانم، زیارت امام رضا را می خواهم! به یک ماه نکشید، ما را بردند مشهد. اگر عراق، «شهید» دارد، ایران، «مشهد» دارد. این «شهد» هیچ کم از آب گوارای فرات ندارد. آن شهدی که من دیدم، آن شهری که من دیدم، آن مشهدی که من دیدم، آن گنبدی که من دیدم، آن صحنی که من دیدم، آن امام رضایی که من دیدم، هیچ کم از کرب و بلا ندارد، هیچ کم از کاظمین ندارد، هیچ کم از سامرا ندارد. عوض آن مشهد، تو رو به خدا بگذار تا کربلا کولت کنم! من، مادری، ایرانی ام. تو رو به خدا بگذار تا کربلا کولت کنم! دلم برای خامنه ای تنگ شده. تو رو به خدا بگذار تا کربلا کولت کنم! شما ایرانی ها عطر مشهد می دهید. تو رو به خدا بگذار تا کربلا کولت کنم! امام حسین، عطر امام رضا را دوست دارد… شما نمی دانید چقدر دوست دارد؛ اجازه بده!»(حسین قدیانی)
احمد دوران جوانی خود را با حضور در جبهههای نبرد از کردستان گرفته تا جای جای جبهههای جنوب در صف مقدم مبارزه با متجاوزان بعثی در سِـمتهایی چون: دو سال فرماندهی جبهه فیاضیه آبادان، شش سال فرماندهی لشکر ۸ نجف، یکسال فرماندهی لشکر ۱۴ امام حسین(ع)، هفت سال فرماندهی قرارگاه حمزه سیدالشهدا(ع) و قرارگاه رمضان و پنج سال فرماندهی نیروی هوایی سپاه را به عهده داشت.
وی از ناحیه پا، دست، و کمر بارها مجروح شد و تا جایی كه انگشتش نیز قطع شد.
طولی نكشید كه حاج احمد مدارج علمی را یكی پس از دیگری طی كرد و کارشناسی خود را در رشته جغرافیا؛ کارشناسی ارشد را در رشته مدیریت دفاعی و همچنین موفق شد تا دانشجوی دکتری در رشته دفاع ملی گردد.
سردار صفوی درخصوص شهدای سانحه سقوط هواپیمای فالکن گفت: سردار"احمد کاظمی" فرمانده نیروی زمینی سپاه، از اولین پاسدارانی بود که در سال ۵۸ به سپاه پیوست و رشادتهای زیادی در دوران دفاع مقدس از خود نشان داد.
وی همچنین اظهار داشت: سردار کاظمیجانباز ۴۵درصد، فرماندهی مدبر و شجاع بود که با پذیرفتن مسوولیتهای مختلف در ردههای فرماندهی سپاه، نقش موثری در پیروزیهای عملیات جنگی نظیر، عملیات آزادسازی مناطق شمال غرب از دست ضد انقلاب، عملیات شکست حصر آبادان ، فتح خرمشهر ، فتحالمبین ایفا کرد.
سردار صفوی در ادامه عنوان كرد: شهید کاظمیکه حدود پنج ماه فرماندهی نیروی زمینی سپاه را برعهده داشت از نیروهای تحصیل کرده بود، که سه مدال فتح و شجاعت را بعد از جنگ گرفت و این اواخر نیز شدیدا به یاد شهدای دفاع مقدس، خصوصا شهید خرازی و باکری بود.
فرازی از وصیتنامه شهید حاج احمد كاظمی
خداوندا فقط میخواهم شهید شوم، شهید در راه تو؛ خدایا مرا بپذیر و در جمع شهدا قرار بده.
خداوندا روزی شهادت میخواهم كه از همه چیز خبری هست الا شهادت، ولی خداوندا تو صاحب همه چیز و همه كس هستی و قادر توانایی، ای خداوند كریم و رحیم و بخشنده، تو كرمی كن، لطفی بفرما، مرا شهید راه خودت قرار ده.
با تمام وجود درك كردم عشق واقعی تویی و عشق شهادت بهترین راه برای دست یافتن به این عشق.
نمیدانم چه باید كرد، فقط میدانم زندگی در این دنیا بسیار سخت است. واقعاً جایی برای خودم نمییابم هر موقع آماده میشوم چند كلمهای بنویسم، آنقدر حرف دارم كه نمیدانم كدام را بنویسم، از درد دنیا، از دوری شهدا، از سختی زندگی دنیایی، از درد دست خالی بودن برای فردای آن دنیا، هزاران هزار حرف دیگر، كه در یك كلام، اگر نبود امید به حضرت حق، واقعاً چه باید میكردیم.
اگر سخت است، خدا را داریم اگر در سپاه هستیم، خدا را داریم اگر درد دوری از شهدای عزیز را داریم، خدا داریم.
![]()
تو بدین جمال خونین اگرت به محشر آیی
ارنی کسی بگوید که بگفت لن ترانی
از لشكريان امام حسين بودي يا عمر سعد؟؟؟؟؟؟
با اين سوال اشك توي چشمام جمع ميشه و به
حال زار خودم دلم مي سوزه . چقدر بدبختم كه
نمي تونم اين سوال رو جواب بدم.
انگار اندازه یک تار مو میان شمر و علی اکبر فاصله است. عباس می توانست سقای دشت
کربلا نباشد با پذیرفتن یک امان نامه و گفتن یک آره و حر می توانست قاتل حسین باشد به
همین راحتی عوض می شود سرنوشت آدمی !
و تو؟....
ما عکس شهدا را هر روز میبینیم ولی عکس آنها عمل می کنیم(شهید آوینی)