یاد باد آن اخلاص ها

در دورران جنگ تحمیلی نمونه های اخلاص و فداکاری فراوان بوده است و این هم یک نمونه از آن فداکاری ها.نامه دختر یتیمی که در نان شب خود مانده است ولی عاشقانه هرچه دارد و ندارد را در راه اسلام هدیه میکند.

سلام به رزمندگان اسلام اسم من زهرا میباشد این هدیه را که نان خشک و بادام است برای شما فرستادم...

من و شهدا و بار سنگين روی شانه هايم...

شبی با دوستی که راهی بیت الله الحرام است میروی به معراج شهدا، تا شهدا بدرقعه اش کنند..

بعد میبینی 20 تابوت پیش رویت میگذارند..

حالا تويی و شهدا و بار سنگين روی شانه هایت..

و تو تابوت متبرکشان را در آغوش میکشی درحالیکه وفور اشک راه دیدگانت را تار کرده است.

با خود میگویی نکند تکليف ننوشته ات از تاری چشمانت باشد..

* * *

ایهاالناس حواسمون کجاست؟!

شهدا اومده اند!!! باز هم یادمون آوردن کم کاریمون رو...

چند تا شهید ِ دیگه باید بیاد تا ما آدم شیم؟! چند تا جانباز شيميايی باید پرپر بشه جلوی چشم خانواده اش تا ما به فکر بیفتیم که باید دِینمون رو ادا کنیم؟!

چند تا از این عملیاتها باید رقم بخوره برای مادرهای دلسوخته تا ما به خودمون بیایم؟! تا کی میخوایم نگاهمون رو از چشمای سفید شده مادر شهید بدزدیم که پاسخ ندیم این سوالش رو که:«از دانشگاه چه خبر؟» آخه تا کی؟

همه زحمتها رو که همین شهدا کشیده اند.... به خدا اگه نوبتی هم باشه، نوبت ماست...

اما باز انگار نه انگار!

تا یه چیزی میشه فقط میگیم«شهدا شرمنده ایم...» اما هیچ کاری نمیکنیم؟!. خیال میکنیم اینجوری بارمون سبک تر میشه...!

شهدا که میایند.. فضای شهر و دانشگاهمون رو عطرآگین میکنند..

اما کو کسی که این عطر رو حس کنه؟! که اگه حس میکرد دست میجنبوند..

دست میجنبوند تا یه کاری بکنه برای این همه آلودگی..

هوای شهر و دانشگاه خیلی وقت ها نفس گیر میشه!

اجازه بدید کمی هم بی نمازا نماز بخونند!!

می خواست برگرده جبهه. بهش گفتم: پسرم! تو به اندازه ی سنّت خدمت کردی.بذار اونایی برن جبهه که نرفته اند.

چیزی نگفت و ساکت یه گوشه نشست . . .

وقت نماز که شد، جانمازم رو انداختم که نماز بخونم؛ دیدم اومد و جانمازم رو جمع کرد!

خواستم بهش اعتراض کنم که گفت: این همه بی نماز هست!

اجازه بدید کمی هم بی نمازا نماز بخونند!!

دیگه حرفی واسه گفتن نداشتم. خیلی زیبا، بجا و سنجیده جواب حرفِ بی منطق من رو داد . . .

عاشقانه ترین نماز روی برف

namaz%20dar%20barf(37).jpg

اندکی تامل

ما به دنبال شهادتی بی درد می گردیم و

 غافل از آن که شهادت را جز به اهل درد نمی دهند.

غواص گمنام

بغض کرده بود. از بس گفته بودند: بچه ست؛ زخمی بشود آه و ناله می کند و عملیات را لو می دهد.؛ شاید هم حق داشتند. نه اروند با کسی شوخی داشت، نه عراقی ها. اگر عملیات لو می رفت، غواص ها - که فقط یک چاقو داشتند - قتل عام می شدند.فرمانده که بغضش را دید و اشتیاقش را، موافقت کرد... بغض کرده بود. توی گل و لای کنار اروند در ساحل فاو دراز کشیده بود. جفت پاهایش زودتر از خودش رفته بودند. یا کوسه برده بود یا خمپاره. دهانش را هم پر از گل کرده بود که عملیات را لو ندهد.

خاطره شنیدنی شهید سوداگر از والفجر8

احمد سوداگر از نیروهای اطلاعات و عملیات بود که در همان اوایل جنگ یک پایش را از دست داد. او انگار همزاد جنگ بود. آن قدر در میدان های نبرد با تن مجروح افتاد و ایستاد که جنگ نقطه پایان گرفت. چند سال پس از پایان جنگ فرمانده لشکر 25 کربلا شد. برادرش به نام محمود سوداگر نیز در یکی از عملیات ها به شهادت رسید. چند سال قبل نیز فرزند خود ناصر سوداگر را در تصادفی از دست داد. حرف های این مرد _ احمد سوداگر _ که حتی ماه ها قبل از آغاز رسمی جنگ با درگیری مرزی رو به رو بود، مثل یک درس شیرین برای خیلی ها شنیدنی خواهد بود.

بقیه در ادامه ی مطلب

ادامه نوشته

خاطره تکان دهنده از غواصان والفجر 8

ناگهان یکنفر گفت یا زهرا و افتاد روی سیمهای خاردار!!!!

آره!!! ستون گوشتی!!!!

بچه ها داوطلب یکی یکی از رو اون اون رد می شدند و داخل میدان مین میرفتند.....

یکی یکی خودشون روی مینها می انداختند تا معبر باز بشه.....

عده محدودی از میدان مین رد شدند و با همان عده محدود به خط دشمن زدن!!!!

ادامه مطلب را از دست ندهید.

ادامه نوشته

اندکی تامل

گمنامی تنها برای شهرت پرستان دردآور است،

وگرنه همه ی اجرها در گمنامیست.

شرح عملیات والفجر 8

نبرد فاو

عمليات والفجر ۸ كه منجر به فتح شهر استراتژيك فاو شد يكى از عمليات هاى بزرگ تاريخ است كه شگفتى محافل نظامى را برانگيخت.

عمليات‌ والفجر8 در ساعت‌22 و10 دقيقه‌ روز بيستم‌ بهمن‌ ماه‌1364 آغاز شد. نيروهايي‌ که‌ ماه‌ها منتظر چنين‌ شبي‌ بودند، با شنيدن‌ رمز عمليات‌ هجوم‌ گسترده‌ خود را آغاز کردند: «بسم‌ الله‌ الرحمن‌ الرحيم. لاحول و لا قوه‌ الا بالله‌ العلي‌ العظيم، و قاتلوهم‌ حتي‌ لاتکون‌ فتنه. يا فاطمه‌ الزهرا، يا فاطمه‌ الزهرا، يا فاطمه‌ الزهرا»(سلام‌ الله‌ عليها).

با آغاز عمليات، لشکرها و تيپ‌هاي‌ نيروي‌ زميني‌ سپاه‌ پاسداران‌ با پشتيباني‌ آتش‌ توپخانه‌ ارتش‌ مبادرت‌ به‌ شکست‌ خط‌ دشمن‌ کردند.

ادامه نوشته

اطلاعاتی از والفجر8

سلام

با تو جه به نزدیک شدن به سالگرد عملیات والفجر ، 8 اطلاعاتی از این عملیات برایتان قرار داده ام.

-         در ساعت 10/22 روز 20/11/64 عملیات والفجر8 با رمز یا فاطمه الزهرا(س) آغاز و تا 75 روز ادامه داشت.بندر فاو در روزهای اول عملیات به تصرف درآمد، اما با توجه به پاتکهای سنگین دشمن بیش از 70 روز جنگ سخت درپی داشت.

-         در این عملیات، 800 کیلومترمربع از زمین های دشمن آزاد و بیش از 500000 نفر از نیروهای دشمن کشته و زخمی و نزدیک به 3000 نفر به اسارت درآمدند.

-         در جریان این عملیات که منجر به فتح فاو شد، رزمندگان اسلام با 150 هزار نیرو در مقابل 700 هزار نفر از ارتش عراق جنگیدند و با عبور از رودخانه وحشی و عریض اروند به آن پیروزی درخشان رسیدند.

-         در این عملیات نیروی هوایی قدرتمند ایران با نشان دادن توان رزمی خود ادعای کارشناسان خارجی مبنی بر ناتوانی هوایی ایران را باطل می کند و با انجام بیش از 1000 سورتی پرواز، دوست و دشمن را به حیرت فرو می برد.

-         در این عملیات رزمندگان گردان الزهرا(س) از لشکر امام حسین(ع) برای پیروزی در منطقه فاو، 14000 صلوات نذر نمودند.

-         پس از فتح فاو توسط رزمندگان اسلام، پرچم مبارک یا ثامن الائمه(ع) که مدت ها بر فراز گنبد امام رضا (ع) در مشهد مقدس در اهتزاز بود به دست فرمانده لشکر 25 کربلا بر بالای مناره مسجد فاو نصب شد.

-         چند روز پس از پیروزی ایران در این عملیات، هواپیماهای عراق اعلامیه های فراوانی بر سر رزمندگان فرو می ریزند که در آن نوشته شده بود(( اینجا زمین غصبی است. نماز خواندن در اینجا حرام است))

-         پس از فتح فاو صدای بخش فارسی رادیو عراق اعلام کرد: سربازان، درجه داران و افسران ایرانی، همسران و فرزندان شما در منزل چشم به راه شما هستند، گول رژیم ایران را نخورید، فاو شهر شما نیست و از آن خارج شوید.

-         نیروی هوایی قدرتمند ایران در این عملیات با همکاری پدافند زمین به هوا توانست 74 فروند از هواپیماهای پیشرفته عراق را ساقط کند.

کاش بودید

شهید!

 فقط به نام تو می‏شود سکه پیروزی زد که بعد از تو، هر که مانده، در توهم زندگی شناور است.

 نام تو ای لاله سرخ، معنای زندگی‏ست و غربت بعد از تو، دامن اهالی کوی شجاعت را گرفته؛ ماییم و دلی که جز به بهای خون، نه فروخته می‏شود و نه خریداریش هست.


کاش بودید!

چفیه‏ های خون آلود، بر شط آرامش پل بسته ‏اند. در لایه‏ های زیرین هستی، غوغایی است. قسم به نام سرخ شهادت که پس از جنگ، راهی که شما به خون گلو پیموده ‏اید، به خون دل می‏رویم.

 ما هر روز، در راه مولای شهیدان روی زمین، فلسفه می‏خوانیم و هر شام، عده‏ای پشت سیم‏ خاردار ابتذال گیر می‏کنند. هر روز، روز شماست؛ کاش بودید!هر روز، برایم شعر می‏خوانی هر روز، در خاکریز فکرم شهید می‏شوی، پشت سنگر احساسم تیر می‏خوری و ازقرارگاه فکرم، پر می‏کشی. به‏ سوی کربلای آرزوهایم به راه می‏افتی و من هر روز، شادی‏هایم را تشییع می‏کنم و زندگی مردانه را به خاک می‏سپارم. من هر روز از شما دور می‏شوم؛ در حالی‏که دست تمنا به ‏سوی شما دارم. هر روز عهد می‏کنم که دلم بر سر مزار شما بماند تا شیون مادران فرزند مرده را در هیاهوی تبلیغات خوردنی‏ها و آشامیدنی‏ها گم نکنم.

هوا بوی سرخی می‏دهد و واژه‏ ها و زندگی، رنگ نام شما گرفته.


دریا دریا اشک، در فراق تو...


از هامون نیاز جاماندگان حقیقت، تا کاروان رفتگان سرخ ‏جامه، هزار افسوس به رنگ تنهایی نوشته ‏اند. از مرز ارزش‏های بشر جدید تا سه راهی شهادت کربلای ایران، هزار امید به نام ولایتنگاشته‏اند.

 من، غم تنهایی و فراق تو را ای برادر شهیدم، به دامن مولایم می‏برم و سر به سجده گاه محراب ابرویش، دریا دریا اشک می‏ریزم و اوست تسکین من.

وصیت نامه سردار شهید اصغر علیپور

بسم الله الرحمن الرحیم

 «ومالنا الانتوکل علی الله و قد هدینا سبلنا و لنصبرنّ علی ما اذیتمونا و علی الله فلیتوکل المتوکلون»

سورة ابراهیم آیة 15

به نام او که ما همه از اوئیم  و به سوی او بر می گردیم بنام او که ما را آفرید و در ورطة آزمایش نهاد.سپاس او را که نعمتهایش را از جملة انبیاء و اوصیاء و. . .به ما ارزانی داشت سلام و صلوات بر محمّد(ص)بر او که فرستاده بر حق خداست.

سلام و درود باد بر تمام بت شکنان و خیبر شکنان و حماسه آفرینان و فاتحان بدر،سلام بر آقا امام حسین(ع)سلام بر آنهایی که بتها را شکستند و معبری برای نجات بشریت باز کردند و به عالم نور رساندند.

سلام بر آنهایی که خداوند منّت نهاد و از خانواده معظّم شهداء قرار داد و سلام بر شما فرزندان غیور شهداء و اسراء و مفقودین که در واقع آینده سازان انقلاب اسلامی هستید.

می خواهم به رضای الهی با اینکه لایق نیستم وصیّتی برای عزیزان و همسنگرانم ارائه نمایم.خدایا،خداوندا،بار الها به عظمتت قسمت می دهم توفیقم بده تا برایت آنطور که خواستی باشم و این جز در سایة الطاف شما نمی تواند باشد.خدایا نیّتم را پاک،اخلاصم را زیاد کن تا این چند تا وصیّتی را که برای عزیزانم می نویسم بتواند تأثیرش را بگذارد و اما وصیّتی چند به همسنگران عزیزم که در مکتب امام حسین(ع)که محصّل مدرسه عشق می باشند،عشق به لقا الله.

دوستان عزیزم اول از همه،از شما طی مدتی که با هم بودیم حلالیت می طلبم و از اینکه نتوانستم برایتان آنطور که خدمتگزاری که می باید می بودم،نشدم و امیــدوارم که این بنده حقیــر را حلال نماییــد ما مدتی با شما بودیم این برایمان بس که توفیق یافتیــم در جبهه حق علیه باطل حضور یابیم،برادران عزیزم از خداوند متعال می خواهم شما را در امتحانات که همان مأموریت خطیرتان می باشد و بر دوش دارید موفق نماید.

برادران با وفایم این را می دانم که تاریخ،مسیر حرکت انسان بر روی زمین است،و یکی از ارزشهای حاکم بر آن که سنّت نامیده می شود و بر تاریخ حاکم است مبارزه بین حق و باطل است،این را می دانم که ایمان با کفر همواره در ستیز بوده اند دوستان حسین(ع)و شیفتگان حسین(ع)و پیران مکتب توحید(جل جلاله)و یکتا پرستی بدانند مبارزه در زندگی امری اجتناب ناپذیر است و گواراترین آن مبارزات،مبارزه حق علیه باطل است و اگر می خواهید در مبارزات خویش پیروز و موفّق باشید،هدفی روشن و صریح،اراده ای قوی داشته باشید و هر چه دارید در راه هدف ایثار و گذشت نمائید که اگر هدف الهی شد جان که هیچ،هیچ چیزی ارزش ندارد.

و فکر نکنید انقلاب اسلامی یک انقلاب عادی است همانند انقلابهائی که بر تاریخ نقش بسته اند می باشد،این انقلاب انقلابی است که رهبریش با امام زمان(عج)و نائب بر حق او امام خمینی است و اینچنین است که همة مفسدین سیاسی دنیا را مبهوت کرده است و باعث گردیده است که روز به روز نقشهایشان را گسترده تر نمایند، مگر نمی دانید دنیای امروز دنیای بت پرستی است و شرک،و کسانی دارد که همه شان دلار می پرستند و پیمانهای نظامی بر علیه اسلام را می پرستند.

منابع زیر زمینی ملتهای مستضعف را می پرستند با اینکه اینها همه شان اینطور هستند  اگر خون تمامی مستضعفین را بخورند که می خورند هیچوقت سیر نمی شوند،پس اینان که چنین خصوصیاتی دارند صلح با اینها خانمانسوز است هرگز فریب صلح طلبی های آنها را نخورید و اراده تان را قوی،با ایمان راسخ از خداوند تبارک و تعالی همت و قوت طلبیده و بدانید که بهشت زیر سایة شمشیرهاست و اینها هیچ چاره ای جز تسلیم در برابر ایمان شما ندارند.

اینها که این همه کوه معصیت ها در مقابل اسلام درست می کنند در قبال حیثیّت اسلامی ملت قهرمان و اسلامی مان چون کاهی است،و مردم خود را آماده این درگیری سرنوشت ساز تا پیروزی کامل بنمائید که مرگ سرخ بٍه از زندگی ننگین است و با وجود این همه مشکلات،از خصم و دشمن بیم و هراس به خودتان راه ندهید مگر جز این است که هدف آنها فاصله انداختن بین ما و معبودمان می باشد پس توکل کنید به خدا که همة پیروزی ها در توکّل و صبر است و از این بیم داشته باشید که مبادا در روزگار شهادت با مرگی غیر از شهادت از دنیا بروید و با سردادن ندای جنگ جنگ تا رفع فتنه از عالم دسیسه های آنان را«بد خواهان،منافقان،بدکاران»خنثی نمائید.

برادران همرزم و مهربانم(ناحیه بسیج)مبادا چهره ای از نفاق در میان شما نفوذ کند و آن صفا و صمیمیّیتی

که باید در بین شما باشد به فراموشی سپارید،حتماً می دانید که کربلای حسینی در انتظار شماست می دانید که مظلومان چنان چشم امیدشان به شما و رزمتان می باشد و حتماً آن درسهایی که با هم در آن مدرسة والا تحصیل کرده ایم یادتان هست پس زمان امتحان فرا می رسد و باید با موفقیت به کلاس بالا ارتقاء یابید و جاهای خالی برادرانتان را پر کنید و چنین است که فقط کربلایی ها کربلایی خواهند شد پس این بستگی به صلابت و ایثار و از جان گذشتگی و کم خوابیدن و از استراحت کاستن شما ملّت حزب الله دارد و از یاد نبرید که این جنگ یک جنگ تحمیلی است و احتمال دارد بیشتر طول بکشد پس همیشه در همه حال آماده باشید و منتظر شنیدن فرامین بعدی امام امّت باشید.

 

              والسلام اصغر علیپور                                                    

به امید پیروزی رزمندگان اسلام

محل شهادت : شلمچه   :   تاریخ شهادت:19/10/65

قصه غصه

راهیان کوی دل رفتند وما جا مانده‌ایم / در غریب‌آباد چون بیگانه تنها مانده‌ایم
ردّ پایی هم نمی‌بینیم از یاران خویش / تیره‌بختی بین که محروم از تماشا مانده‌ایم
باغ سبز آشنایی‌ها دگر پژمرد و ما / در کویر تشنه‌ای تنهای تنها مانده‌ایم
سالکان مشرب دلدار، اندر عیش و نوش / ما به فکر توشه امروز و فردا مانده‌ایم
همدلان آشنا رفتند،‌ آری بی‌خیال / بی‌خبر از این‌‌ که ما در فکر آن‌ها مانده‌ایم
توشه‌ اندک، دست خالی، ره دراز و پای لنگ / ای خدا امداد اندر شام یلدا مانده‌ایم
نی چنان رفتیم و نی ماندیم، همچون ماندگان/ هم ز فیض دین و هم از کار دنیا مانده‌ایم
دست جان شستند از هستی سیه‌پوشان انس/ ما سیه‌روسان چرکین‌دل، خدایا مانده‌ایم
حالیا با زورقی بشکسته در ظلمات شب / غرق طوفان، در دل امواج دریا مانده‌ایم
خیمه‌ها کو؟ حال کو؟ جمعیت یاران کجاست؟/ هم‌قطاران را چه شد؟ ای وای بر ما مانده‌ایم
ای صبا از جانب من بر شهیدان بازگوی / زنده با یاد شماها ما در این‌جا مانده‌ایم
هفت شهر عشق را با پای سر پیموده‌اند / ما هنوز اندر نخستین کوچه‌ای وامانده‌ایم
سرخوشان وصل اندر خلسه دیدار دوست / ما خمار از باده جام طهورا مانده‌ایم
آستین‌افشانده یاران، آستان بوسیده‌اند / داستان‌ها گفته‌ایم و ای دریغا مانده‌ایم
با وجود قصه‌های غصه هجران دوست / ما به فکر قصه مجنون و لیلا مانده‌ایم
عارفان بنهاده اندر عالم لاهوت پای / پای‌بند بین که در ناسوت سفلا مانده‌ایم
کاروان محمل کشید و رفت تا معراج نور / ما درون کلبه تاریک رؤیا مانده‌ایم
نقد جان دادندقومی در هوای وصل یار / ما هنوز اندر خیال سود و سودا مانده‌ایم
عده‌ای خلوت‌نشین بزم انس و ما هنوز / معتکف در مسجد و دیر و کلیسا مانده‌ایم
خون شد از جور زمانه قلب فرزند علی‌(ع) / ای عجب! در کوفه نامردمی‌ها مانده‌ایم
صمد قاسم‌پور

شهدای سر جدا

چند ماه پیش، خوب یادم هست غروب پنج شنبه ای بود که در مقبره الشهدای شهرک شهید محلاتی تهران، برادر حاج همت را دیدم. ایام دبیرستان ناظم مان بود جناب ولی الله همت. روزی از روزهای دبیرستان… قصه مال ۱۵ سال پیش است، اصرار کردیم؛ «ما را ببر مادرتان را ببینیم. لابد شیرزنی است برای خود آنکه از محمدابراهیم، «حاج همت» ساخته». چند روز بعد، با جماعتی از هم شاگردی ها رفتیم خانه مادر سردار سر جدای خیبر. خواستیم تا از همت برای مان بگوید. چیزهایی گفت. خاطراتی تعریف کرد… «چند شب پیش خوابش را دیدم. دیدم دم در یک باغ قشنگ ایستاده، با همان لباس سپاه. همان چشم سیاه! گفتم: محمدابراهیم! این باغ کجاست؟ چرا پس داخل نمی روی؟ جواب داد: در این باغ، همه شهدای سر جدا جمع اند. دارم صبر می کنم شما بیایی، با هم برویم». همان شب جمعه ای، از ولی الله همت، حال مادرشان را پرسیدم. گفت: «خیلی حرف نمی زند. کسی را آنطور نمی شناسد. به جز همت، هیچ کسی را درست و درمان به جا نمی آورد».(حسین قدیانی)

عشق صید به صیاد

هیچ صیدی، بی خود و بی جهت، عاشق چشم و ابروی صیاد نمی شود، مگر اینکه… «کربلای ۵ از بس اسیر گرفته بودیم، تا بیایند و برشان گردانند عقب، نگهداری شان برای مان سخت شده بود. در آن هرم آتش، هم باید می جنگیدیم، هم باید مراقب اسرا می بودیم. دست یک نوجوان بسیجی، اسلحه ای دادم که حواست به این اسرا باشد. گفت: چشم! چند ساعت بعد، برگشتم سمت کانال، ببینم اوضاع اسرا از چه قرار است. عاقبت، یک بسیجی ۱۵ ساله بود و ۵۰ اسیر عراقی!! و تفنگی که فقط ۲ گلوله داشت!!… از همان دور دیدم نوجوان بسیجی دارد به اسرای عراقی آب می دهد! جالب اینکه ما خودمان تشنه بودیم! به آن نوجوان گفتم: این همه آب، حالا از کجا گیر میاری؟! گفت: این ور و آن ور می روم و می گردم، از بین شهدایی که زمین افتاده اند، آیا ته قمقمه شان، هنوز آبی مانده یا نه؟! مانده بود، می آورم و می دهم به این اسرا… این را گفت و دوباره به کارش مشغول شد… ۳ روز بعد، در همان محور، دیدم یک بسیجی، افتاده پایین خاکریز و شهید شده! صورتش را نگاه کردم! همان نوجوان بود! ناخودآگاه دستم رفت سمت قمقمه اش. دیدم پر آب است! قمقمه را دست گرفتم و رفتم کمی آن طرف تر که چند تایی اسیر گرفته بودیم. دادم بهشان و گفتم: بیایید! این چند جرعه سهم شماست…».

«تا کربلا، حدودا ۵۰ کیلومتر مانده بود. دو روز و نیم راهپیمایی، رمقی برایم باقی نگذاشته بود. کفش مناسبی هم نپوشیده بودم بدبختی! چند جای پایم تاول زده بود. می سوخت! گوشه ای نشستم و کفش و جوراب را درآوردم تا نفسی تازه کند پاهایم. چند دقیقه بعد بلند شدم راه بروم که زانوهایم شروع کرد لرزیدن. نه! دیدم این کاره نیستم. دوباره نشستم، تا بیشتر استراحت کنم. توی این فکر بودم که خانم زینب و بچه های امام حسین، چه کشیدند در این راه… ناگاه مردی جلو آمد و بنا کرد هر ۲ پایم را ماساژ دادن! رفت برایم تشک آورد حتی که بهتر ماساژم دهد. رفت برایم شربت آورد. رفت برایم آب قند آورد. گفت: فشارت افتاده! گفتم: اهل عراقی؟ گفت: اهل ایرانی؟ گفتم: آره! گفت: آره!… گفت: اگر نای رفتن نداری، از اینجا تا کربلا کولت کنم! گفتم: چون زائر امام حسینم؟! گفت: من ۶ سال در کشور شما اسیر بودم. از اسارتم ۶ ماه گذشته بود که رئیس جمهورتان، قائدنا خامنه ای… امام خامنه ای، سیدنا خامنه ای، عشقنا خامنه ای، قلبنا خامنه ای (همه عبارات از مرد عراقی است!) آمد دیدار ما. از من پرسید؛ چیزی نمی خواهی؟! گفتم: حال که ایرانم، زیارت امام رضا را می خواهم! به یک ماه نکشید، ما را بردند مشهد. اگر عراق، «شهید» دارد، ایران، «مشهد» دارد. این «شهد» هیچ کم از آب گوارای فرات ندارد. آن شهدی که من دیدم، آن شهری که من دیدم، آن مشهدی که من دیدم، آن گنبدی که من دیدم، آن صحنی که من دیدم، آن امام رضایی که من دیدم، هیچ کم از کرب و بلا ندارد، هیچ کم از کاظمین ندارد، هیچ کم از سامرا ندارد. عوض آن مشهد، تو رو به خدا بگذار تا کربلا کولت کنم! من، مادری، ایرانی ام. تو رو به خدا بگذار تا کربلا کولت کنم! دلم برای خامنه ای تنگ شده. تو رو به خدا بگذار تا کربلا کولت کنم! شما ایرانی ها عطر مشهد می دهید. تو رو به خدا بگذار تا کربلا کولت کنم! امام حسین، عطر امام رضا را دوست دارد… شما نمی دانید چقدر دوست دارد؛ اجازه بده!»(حسین قدیانی)

شهیدان مقصود باغبانی و علیرضا حسین زاده

اهداء چفیه

اشک ما شاهد عشق ماست

اشکی که برای «عاشورا» و «اربعین» می‎ریزیم...
و گریه‎ای که به یاد شهدای کربلا داریم... هم زنده نگه‎داشتن یاد یک «مظلومیت» و الهام‎گیری از یک «حماسه» است و هم افشای چهره ظالمانه دشمنان اهل‎بیت.
اشک، زبان دل است و گریه، ترجمان «همدلی با عترت».
بعضی از جنایت‎ها و جنایتکاران اگر افشا نشوند، به صورت یک قدیس معرفی می‎شوند. وظیفه انسان‎های آگاه و وجدان‎های بیدار، دفاع از مظلوم و همدلی با ستمدیدگان است. گریه و یاد، یکی از قالب‎ها و روش‎ها برای این هدف است.
واقعه عاشورا چیزی است که هرکس بخواند و بشنود و بفهمد، اگر وجدانی بیدار و زنده داشته باشد، حتما متأثر می‎شود و ناراحتی خود را به شکلی ابراز می‎کند. گریه و عزاداری هم یکی از اشکال آن است.
در فرهنگ دینی ما عزاداری برای مظلومیت اهل‎بیت یکی از نشانه‎های دوستی و پیوند با آنان است.
اشک ما شاهد عشق ماست و نشان‎دهنده پیوند قلبی ما با آن انسان‎های آزاده، پاک، فداکار و خدایی.
رشته الفت بود در بین‎ ما، کز قعر چاه
کی بدون رشته آب بی‎حساب آید برون؟ 1
عزاداری ما نوعی دفاع از حق، مبارزه با باطل و وسیله‎ای برای اتحاد و تجمع ما بر محور اهل‎بیت و عاشورا و حماسه کربلاست.
آن که به یاد آن «واقعه سرخ» اشک می‎ریزد و محزون می‎شود و پرچم عزا برمی‎افرازد و مجالس سوگواری برپا می‎کند و خرج و احسان می‎دهد، با فرهنگ شهادت انس می‎گیرد و با کربلا و سیدالشهدا که سرور همه شهیدان و رهبر و مقتدای همه آزادگان است، هم هدف و همراه می‎شود و با او بیعت می‎کند.
به تعبیر شهید مطهری: «گریه بر شهید، شرکت در حماسه او و هماهنگی با روح او و موافقت با نشاط و حرکت اوست.»2
هر تجمعی، بهانه و محور می‎خواهد.
هرچه محور گردهمایی مقدس‎تر، ژرف‎تر و فراگیرتر باشد، آن تجمعات هم دیرپاتر و پربارتر خواهد شد.
عاشورا و کربلا و اربعین و محرم و صفر، این ویژگی‎ها را در حد اعلا دارند.
امروز اگر راه و فرهنگ و تعالیم اهل‎بیت زنده و باقی است، در سایه همین برنامه‎های احیاگر است.
در این‎گونه مجالس، کسانی با عنوان خطیب، واعظ، مداح، ذاکر و مرثیه‎خوان، با وعظ و مرثیه و نوحه، پیوند شیعیان را با ائمه تقویت می‎کنند.
تجمعات آیینی و عاشورایی، همیشه منشأ بسیاری از تحولات و اجتماعات و بیداری سیاسی - اجتماعی و نهضت‎ها و قیام‎ها بوده است.
اشک عزا، آبی در پای نهال عقیده و معرفت و محبت است.
باز هم کلامی از شهید مطهری:
«در شرایط خشن یزیدی، در حزب حسینی‎ها شرکت کردن و تظاهر به گریه کردن بر شهدا، نوعی اعلام وابسته بودن به گروه اهل حق و اعلان جنگ گسترده با گروه باطل و در حقیقت نوعی از خود گذشتگی است. اینجاست که عزاداری حسین بن علی (ع) یک حرکت است؛ یک موج است؛ یک مبارزه اجتماعی است.» 3
نگذاریم این موج از حرکت بایستد...

1- از حسان.
2- شهید (ضمیمه قیام و انقلاب مهدی)، ص 124
3- نهضت‎های اسلامی صد ساله اخیر، ص 80
 

رنجنامه

رویای خیس پرواز بلند پروازانه آرزوهای ممتد در صحفه صحفه دفتر زندگی، یادآور زیباترین و دلرباترین خاطرات شهیدان، گلگون کفنان 8 سال خاطره، 8 سال عظمت و رشادت و 8 سال ایستادگی و مردانگی. می خواهم بنویسم از بلندپروازی ها و از خود گذشتگی ها، از میدان های مین و بدن های پراز ترکش، از سرهای بی تن و تن های بی سر، از شلمچه و هویزه، اروندکنار و دزفول، از کردستان و رشادت های شیرزنانش، از قصه همت ها و باکری ها، از خاک های پراز خون آبادان و خرمشهر، از کدامین دیگرها بگویم. خدای جنگ و جهاد، قلمم نای نوشتن خط خط الفبای خاطرات و بزرگ مردی این سرداران رشید اسلام ندارد. با پای پیاده از خاک های پر از خون شلمچه می گذری دنیای عجیبی را می بینی که شاعرانه با زبان بی زبانی با شما صحبت می کنند. خدای من دوست ندارم با پای پیاده بر روی خاک و خون های شلمچه عبور کنم سرزمینی که روزگاری دیار شیرمردان و شیر زنانی بوده که آرزوی دکتر شدن، مهندس بودن را با خود به خاک ابدی سپردند. آخر از کجا بنویسم از کدامین شهید بگویم و با کدامین خاطرات و وصیت نامه اش دفتر سفید روزگار را سیاه نمایم. رنگ آبی خودکارم نام بلند پروازانه شهید کشوری ها که می آید رنگ سرخ شهادت به خود می دهد. حرف دلم من این است ای دکترای هسته ای از دانشگاه هاروارد و تو ای مهندس فیزیک اتمی از سوربن فرانسه، می خواهم بدانم چفیه سفید و خاک های گرم و سوزان خرمشهر و بدن های پر از ترکش چه بویی داشت که همه و همه را به لقاالله سپردی. جوان چاله میدان بچه جنوب شهر، با کدامین غزل خواستی قصیده سرایی کنی که چفیه در گردن و عربده کشیدن در چاله میدان را بر شب های عملیات ترجیع ندادی. من نسل کامپیوتر و فیس بوکم، چه می دانم شب های عملیات چه بویی داشت که چوپان روستایی گله گوسفندش را رها می کند و بدن پر از ترکشش را سال ها کنج تخت بیمارستان تحمل می کند. چه بگویم مگر مملکت نیاز به فکر همت ها و تخصص متوسلیان ها نداشت که امروز تخصص آنها را باید از روی سنگ قبرشان بخوانیم. گفتم من نسل موبایل و اینترنتم، رشادت های کشوری ها را باید در صحفه اینترنت بخوانم. نسل پرادو و کمری چه می داند تانک چیست ماشین های پراز مهمات چه حالی داشته. خدای میدان های مین، می خواهم سطر سطر صحفه های دفترم را از رشادت های بچه های آبادان و شلمچه، تا میدان های مین در هویزه و کوه های سر به فلک کشیده کردستان بگویم. شلمچه کجای خاک تو نمک گیر بود که هر نسلی، نقطه نقطه وطنت رها می کند و خانه مجلل و شب های سکوت و پر آرامش و غذاهای لذیذ را بی خیال می شد تا بوسه بر خاک گرم خاک ریزه های اروندکنار بگذارند. شلمچه نماد عشق بود و پایداری. رهسپار شدم تا بدن های پاره پاره و آغشته به خون جوانانت و عزیزانت را نظاره کنم تا بگویم از سرانجام جانفشانی ها و دلاوری های شیرزنان کردستان و قصر شیرین. من نسل فیلم های کارتونی و اکشنم، قصه جنگ و توپ و تانک و میدان های مین را به صورت کامپیوتری بازی کردم. الله اکبر کجای داستان جنگ، شبیه فیلم های کارتونی است وقتی سرهای بی تن بر روی خاک های سوزان خوزستان می افتاد. حسین فهمیده ها و سیزده ساله های خمینی(ره) برای رسیدن به لقاالله تانک ها را ترجیع می دادند. من نسل سوم، حاضر نیستم چاقو انگشتانم را ببرد ولی حسین فهمیده ها تانک ها را برای زیستن و نفس کشیدن وطن بریدند. آرزوی حسین فهمیده ها و سیزده ساله های خمینی(ره) شهادت بود و پیروزی. نسل امروز وطن من، نسل رسیدن به بالاترین شان اجتماعی و بهترین موقعیت کاری که تضمین کننده تمام سال های زندگی باشد. حسین فهمیده ها مرا ببخشید که فقط دو سطر از نوشته هایم را مزین نمودم به نام مبارک و پریمن شما. سطر سطر بعد نوشته هایم را مزین نمودم به رمز شب عملیات که مزین شده بود به نام اسوه رنج بی بی زینب. انس گرفتم با نام بزرگمرد حماسه کربلا ابوالفضل العباس ساقی دشت کربلا. گذشتم از سرهای بی تن و بدن های بی سر، یاد حرف دل خمینی(ره) افتادم که فرمودند از شلمچه باید به کربلا و قدس رسید. چه جوانانی که پا به میدان های مین بصره گذاشتند و حرف دلشان این بود یا مرگ یا خمینی. چه دل ربا بود حرف دلشان. حرف و عملشان یکی بود. صادقانه رفتند. رفتند با خود عاشقانه وار زیستن و معشوقه وار مردن به یادگار گذاشتند. باز می گویم همت ها، باکری ها، کشوری ها و لشکری ها و هزاران گلگون کفن عاشق دست بی رقم من توان نوشتن مردانگی و رشادت های شما ندارد. ولی می گویم هنوز سنگ قبرتان بوی صداقت عاشق بودن را می دهد. وطن من، من شاگرد مکتب همت ها هستم، پرورش یافته دانشگاه علم و ادب باکری ها هستم. بزرگ شده رشادت ها و دلاوری های کشوری ها هستم. درسته واحدهای درس بابایی ها را پاس نکردم ولی بزرگ شده خاطرات مکتب شوشتری ها هستم. و امروز وظیفه من در لبلس دیگر خدمت به وطن و دفاع از آرمان های انقلاب است. داشت به پایان می رسید ولی از سرانجام شب های جانکاه و تنهای خانواده شهداء نگفتم. فرزندان شما که فقط از پدر عکسی بر روی دیوار به یاد دارند. و اندک خاطره ای از زبان مادرشان. مادر شهدا نمی دانم بر شما چه گذشته، شب هایی که با خاطرات و یک عدد پلاک سر بر بالشت گذاشتی. مگر فرزند شما آرزو نداشت. آرزوهایی که روزها بعد سر از خاک های هویزه برداشت. مادر شهید شاید روزی توهین به استخوان های بی پلاک و سرهای بی تن فرزندانتان کرده باشم مرا ببخشید. ای مادر شهید، شاید باور کردنش برای من سخت نباشه که چه شب هایی هنوز در زیر زمین خانه ات شمع روشن بوده به امید روزی که استخوان های بی پلاکش برای زیارت بیاورند. یاد لحظه ای افتادم، چه دردآور بود لحظه ای که نوعروس خانه آرزوی جوان نوزده ساله روز بعد از شب عروسی با چشمان خندان تازه داماد را با قرآن و کاسه آب بدرقه می کند. دو روز بعد چشم انتظار در، به قاب عکس روی دیوار نگاه می کند که خبر شهادتش را از رادیو می شنود. یاد کنیم از اسارت مردانی که خم به ابرو نیاوردند و سیلی ها، اهانت ها و تهمت ها شنیدند دهانشان خرد شد ولی زبانشان باز نشد. غربت ها و اشک ها را تحمل نمودند ولی عاشقانه سکوت نمودند. الله اکبر از بیمارستان ها بگویم مردانی که شیمیایی شدند و بدن های پر از ترکششان بر زمین افتاد و تا به امروز ذره ذره وجوشان بر روی تخت بیمارستان ها کلمه جانبازی را یدک می کشند. و شب ها با ماسک هوا زندگی را می گذرانند و روزانه ده ها نفر بر روی تخت بیمارستان ها در گوشه اتاق شان دعوت حق را لبیک می گویند. اشهدان لاالاالله دیگر توان نوشتن بزرگ مردی مردانگی و انسانیت مردان فرشته محور این وطن را ندارم. و امروز آرزوی من شهادت و خدمت به وطن است. و امیدوارم ادامه دهنده را شهداء باشیم و بیاییم به این وصیتنامه شهداء عمل کنیم که فرمودن: شما را به خدا مواظب انقلاب باشید. مواظب باشیم این انقلابی که با خون هزاران گلگون کفن عاشق به دست آمده به آسانی بدست نااهلان نسپاریم.

غواص شهید مقصود باغبانی(لشگر31عاشورا)

منطقه عملیاتی بیت المقدس 2و3 (لشگر31عاشورا)

سردار شهید اصغر علیپور(لشگر 31 عاشورا)

شهید احمد کاظمی


سردار سرلشکر پاسدار شهید احمد کاظمی ‌در سال ۱۳۳۷ در نجف آباد اصفهان دیده به جهان گشود او مانند سایر جوانان، به تحصیل مشغول بود. در سال های قبل از انقلاب اسلامی به مبارزه علیه رژیم ستم شاهی پرداخت و در بیست و سومین بهار زندگی خود، در اوایل سال ۵۹ به کردستان رفت تا امان را از دشمنان داخلی بگیرد.

احمد دوران جوانی خود را با حضور در جبهه‌های نبرد از کردستان گرفته تا جای جای جبهه‌های جنوب در صف مقدم مبارزه با متجاوزان بعثی در سِـمت‌هایی چون: دو سال فرماندهی جبهه فیاضیه آبادان، شش سال فرماندهی لشکر ۸ نجف، یکسال فرماندهی لشکر ۱۴ امام حسین(ع)، هفت سال فرماندهی قرارگاه حمزه سیدالشهدا(ع) و قرارگاه رمضان و پنج سال فرماندهی نیروی هوایی سپاه را به عهده داشت.

وی از ناحیه پا، دست، و کمر بارها مجروح شد و تا جایی كه انگشتش نیز قطع شد.

طولی نكشید كه حاج احمد مدارج علمی را یكی پس از دیگری طی كرد و کارشناسی خود را در رشته جغرافیا؛ کارشناسی ارشد را در رشته مدیریت دفاعی و همچنین موفق شد تا دانشجوی دکتری در رشته دفاع ملی گردد.

سردار صفوی درخصوص شهدای سانحه سقوط هواپیمای فالکن گفت: سردار"احمد کاظمی" فرمانده نیروی زمینی سپاه، از اولین پاسدارانی بود که در سال ‪۵۸ به سپاه پیوست و رشادت‌های زیادی در دوران دفاع مقدس از خود نشان داد.

وی همچنین اظهار داشت: سردار کاظمی‌جانباز ‪ ۴۵درصد، فرماندهی مدبر و شجاع بود که با پذیرفتن مسوولیت‌های مختلف در رده‌های فرماندهی سپاه، نقش موثری در پیروزی‌های عملیات جنگی نظیر، عملیات آزادسازی مناطق شمال غرب از دست ضد انقلاب، عملیات شکست حصر آبادان ، فتح خرمشهر ، فتح‌المبین ایفا کرد.

سردار صفوی در ادامه عنوان كرد: شهید کاظمی‌که حدود پنج ماه فرماندهی نیروی زمینی سپاه را برعهده داشت از نیروهای تحصیل کرده بود، که سه مدال فتح و شجاعت را بعد از جنگ گرفت و این اواخر نیز شدیدا به یاد شهدای دفاع مقدس، خصوصا شهید خرازی و باکری بود.

فرازی از وصیتنامه شهید حاج احمد كاظمی

خداوندا فقط می‌خواهم شهید شوم، شهید در راه تو؛ خدایا مرا بپذیر و در جمع شهدا قرار بده.

خداوندا روزی شهادت می‌خواهم كه از همه چیز خبری هست الا شهادت، ولی خداوندا تو صاحب همه چیز و همه كس هستی و قادر توانایی، ای خداوند كریم و رحیم و بخشنده، تو كرمی كن، لطفی بفرما، مرا شهید راه خودت قرار ده.

با تمام وجود درك كردم عشق واقعی تویی و عشق شهادت بهترین راه برای دست یافتن به این عشق.

نمی‌دانم چه باید كرد، فقط می‌دانم زندگی در این دنیا بسیار سخت است. واقعاً جایی برای خودم نمی‌یابم هر موقع آماده می‌شوم چند كلمه‌ای بنویسم، آنقدر حرف دارم كه نمی‌دانم كدام را بنویسم، از درد دنیا، از دوری شهدا، از سختی زندگی دنیایی، از درد دست خالی بودن برای فردای آن دنیا، هزاران هزار حرف دیگر، كه در یك كلام، اگر نبود امید به حضرت حق، واقعاً چه باید می‌كردیم.

اگر سخت است، خدا را داریم اگر در سپاه هستیم، خدا را داریم اگر درد دوری از شهدای عزیز را داریم، خدا داریم.

ای خدای شهدا، ای خدای حسین، ای خدای فاطمه زهرا(س)، بندگی خود را عطا بفرما و در راه خودت شهیدم كن؛ ای خدا، یا رب العالمین

وداع آخرین

شهید محمد تقی درخشان(لشگر 31 عاشورا)

تو بدین جمال خونین اگرت به محشر آیی      

ارنی کسی بگوید که بگفت لن ترانی

اصلا مطمئن نيستم!!!!

روزي هزار بار از خودم مي‌پرسم واقعا اگه كربلا بودي

از لشكريان امام حسين بودي يا عمر سعد؟؟؟؟؟؟

با اين سوال اشك توي چشمام جمع ميشه و به

حال زار خودم دلم مي سوزه . چقدر بدبختم كه

نمي تونم اين سوال رو جواب بدم.

شرمنده عباس...

خدایا!چه خط نازکی است میان عباس شدن و سعد بن ابی وقاص شدن.

انگار اندازه یک تار مو میان شمر و علی اکبر فاصله است. عباس می توانست سقای دشت

کربلا نباشد با پذیرفتن یک امان نامه و گفتن یک آره و حر می توانست قاتل حسین باشد به

همین راحتی عوض می شود سرنوشت آدمی !

و تو؟....

غربت لاله ها

عصر، عصر غربت لاله هاست , اینجا کسی دیگر از شهیدان نمی گوید،

چفیه هاتان را به دست فراموشی سپردیم و وصیت نامه هایتان را نخوانده رها کردیم.

پلاکهایتان را که تا دیروز نشانی از شما بود امروز گمنام مانده است.

شاید اگر رنج آنها را می دیدیم درک می کردیم که چطور میشود یک عمر با درد زیست نمیدانم که

چرا کسی نپرسید چگونه خدا خرمشهر را آزاد کرد ؟؟؟!!!!!

ای شهیدان ما بعد از شما هیچ نکردیم.

آن ندای یا حسین (ع ) که ما را به کربلا نزدیک و نزدیکتر می کرد دیگر بگوش نمی رسد.

یادتان هست که گفتید سرخی خونمان را به سیاهی چادرتان به امانت می دهیم.

ما امانت دار خوبی نبودیم و خونتان را فرش راه رهگذران کردیم.

یادتان هست هنگامی کهگفتید : رفتیم تا آسمانی شویم و شما بمانید و بگوئید که بر یاران خمینی (ره ) چه گذشت.

رفتید ولی یادمان رفت که حتی یادمانتان را در یک هفته برگزار کنیم.

جایتان خالی اینجا عده ای فرهنگ شهادت را خشونت طلبی می نامند و شهید را خشونت طلب

وقتی حکایت شما را گفتیم فقط پچ پچی از سر تأسف سر دادند و رفتند تا صلح را در کتاب جنگ و صلح تولستوی جستجو کنند.

رفتند تا با نام شهید کیسه بدوزند ولی نفهمیدند که چطور بسیجیان،

همپای امامشان جام زهر را نوشیدند و چقدر سخت بود.

دیگر کسی نیست تا قلب رهبر امت را شاد کند.

عده ای مصلحت دیدند که مقابل توهین به اسلام و شهید سکوت کنند ولی ما مصلحت خویش را در خون رقم زدیم.

راست گفته اند:که بهشت را به بها میدهند نه به بهانه و ما

عمری است که بهانه بهشت را میگیریم.

آری بسیجیان !! میدانم که از آن روزی که تمام شهیدان را بدرقه کردید و برگشتید

ما ماندیم که نه یک هفته بلکه سالهای سال از آنان بگوییم.

چرا که خون آنان است که می تپد. و یادمان نرود که اگر امروز در آسایش زندگی می کنیم،

مدیون آنانیم

مدیون  حماسه هایی که آنان آفریدند.

یادمان نرود که ما هنوز باید جواب بدهیم که

« بعد از شهدا چه کردیم ؟؟؟؟ »

شهید آوینی

شهدا مانده اند این ما هستیم که با زمان می رویم

ما عکس شهدا را هر روز میبینیم ولی عکس آنها عمل می کنیم(شهید آوینی)