خاطره شنیدنی شهید سوداگر از والفجر8
احمد سوداگر از نیروهای اطلاعات و عملیات بود که در همان اوایل جنگ یک پایش را از دست داد. او انگار همزاد جنگ بود. آن قدر در میدان های نبرد با تن مجروح افتاد و ایستاد که جنگ نقطه پایان گرفت. چند سال پس از پایان جنگ فرمانده لشکر 25 کربلا شد. برادرش به نام محمود سوداگر نیز در یکی از عملیات ها به شهادت رسید. چند سال قبل نیز فرزند خود ناصر سوداگر را در تصادفی از دست داد. حرف های این مرد _ احمد سوداگر _ که حتی ماه ها قبل از آغاز رسمی جنگ با درگیری مرزی رو به رو بود، مثل یک درس شیرین برای خیلی ها شنیدنی خواهد بود.
کسب اطلاعات از دشمن که فرماندهان هم نمی دانستند!
این عقیده را داشتیم که باید آخرین خطوط خودی را به خوبی شناسایی کنیم. رفتیم. خط هنوز در سه راهی فاو بود و نیروها داشتند می جنگیدند. تیرهای برق کنار جاده استراتژیک فاو بصره برای دیده بانی مناسب بود. در آخرین جایی که نیروهای ما بودند، بالای تیر برق یک دوربین 20 در 120 مستقر کردیم. دیده بان "شریف مطوری" بود. به او گفتم: پتو یا چیزی نمی بری. فقط یک تخته می بری و آنجا می نشینی و دوربین را مستقر می کنی. یک وقت کاری نکن که معلوم شود یک حجمی بالای دکل هست و قضیه لو برود. فقط توجه داشته باش، تا جایی که ما پیشروی می کنیم، همیشه دوربین تو، دو تا سه کیلومتری دشمن باشد!
پرسید: اگر کسی خواست پیش من بیاید، چکار کنم؟
گفتم: نباید کسی رفت و آمد کند. شب می روی و شب هم بر می گردی پایین.
نماز خواندن و همه ی کارهای شخصی اش را باید با مشقت و سختی انجام می داد. به دلیل نزدیکی به خط دشمن، امکان درست کردن اتاقک و غیره نبود و با اولین گلوله ی تانک منهدم می شد.
ابهاماتی را که داشت پرسید. ابهامات شخصی او در مورد تغذیه نبود بلکه در مورد عبادت بود. دوربین 20 در 120 حدود دوازده کیلومتر برد دید دارد. وقتی این دوربین را در دو کیلومتری خط دشمن مستقر می کردیم، ده کیلومتر عمق مواضع عراقیها را می دیدیم. جاده استراتژیک هم تقریباً در وسط قاعده ی مثلث فاو قرار داشت. از وسط قاعده به سمت شمال تقریباً 5/3 تا چهار کیلومتر و به سمت جنوب _ خور عبدالله _ نیز 5/3 تا چهار کیلومتر راه بود. اگر 5/3 یا چهار کیلومتر را از دوازده کیلومتر کم کنیم، تقریباً هشت کیلومتر دیگر اضافه برد داشتیم.
وقتی در آن بالا مستقر شد، اخبار دقیقی به دست ما رسید. حتی فرماندهان خودمان هم نمی دانستند این اطلاعات را از کجا گیر می آورم. فقط جعفری می دانست. مثلاً یک روز می گفتم: نیم ساعت دیگر عراقیها حمله می کنند. یا می گفتم: بر روی لشکر امام حسین(ع) یا ولی عصر(عج) یا جاده ی ام القصر حمله کردند.
یک روز آمد و پرسید: تو این اخبار را از کجا می آوری؟ یا باید با آن طرف ارتباط داشته باشی یا یک کار دیگری می کنی.
خیلی هم ناراحت شده بود! یک شب به احمد غلامپور که فرمانده قرارگاه کربلا بود، گفتم: امشب به خط شما حمله می شود.
آن شب تا ساعت چهار صبح بیدار بود. برایش مسلم بود که وقتی گفتم حمله می شود، حتماً حمله می شود، حتما حمله صورت خواهد گرفت. در همین زمان بود که گفت: کور خواندی، این دفعه نگرفت.
قاطع گفتم: به شما حمله می شود.
همه خوابیدند. تقریباً چهار و نیم بود که بچه های لشکر ولی عصر(عج) گفتند: عراقیها حمله کردند.
بلافاصله به وسیله ی بیسیم با قرارگاه کربلا تماس گرفتم. به احمد غلامپور گفتم: عراقیها آمدند.
گفت: هیچ خبری نیست.
بعد از چند لحظه صدای لشکر هفت و چهارده امام حسین(ع) بلند شد. عراقیها چنان با شدت حمله کرده بودند که خط لشکر هفت و لشکر چهارده شکسته شد. عراقیها با نفربر این طرف خاکریز آمدند. بعد با کمک لشکر هشت نجف و نیروهای کمکی دیگر عراقی ها منهدم شدند. تا ساعت هشت صبح حمله ی آنها دفع شد و با تلفات سنگینی به عقب برگشتند. 1
احمد غلامپور و عزیز جعفری به طور جدی گفتند: این اخبار را از کجا می آوری؟
مجبور شدم دکل را نشان بدهم. گفتم: آن دکل را تا به حال دیده اید؟
گفتند: بله.
پرسیدم: چه می بینید؟
گفتند: فقط دکل برق.
گفتم: خوب نگاه کنید.
دوربین به دستشان دادم. گفتند: یک چیزی هست.
گفتم: همان دیده بان لشکر اسلام است.
احمد غلامپور گفت: این همه مدت دیده بان آن بالا بوده؟
گفتم: بله.
پرسید: حالا بگو چه کسی آنجاست.
گفتم: شریف مطوری.
با تعجب پرسید: پس کی غذا می خورد؟
گفتم: صبح با غذا بالا می رود و شب بر می گردد. همان جا غذایش را می خورد و نمازش را هم می خواند.
البته یکی دیگر هم با او همکاری می کرد. تا اینکه عراقی ها مستأصل شدند. با پاتک کاری از پیش نمی بردند. اطلاعات دقیق و لحظه به لحظه ای که به ما می رسید، دشمن را از هر گونه حرکتی باز می داشت. حدود ده کیلومتر در عمق عراق دید داشتیم. شناسایی ها هم، با توجه به درهم ریختگی خط پدافندی دشمن، به خوبی انجام می شد. لذا هر گونه رخنه برای آنها امکان پذیر نبود.
پس از گذشت چند روز بالاخره عراقی ها متوجه موضوع شدند. شاید علت این بود که تعدادی از دکل ها را قطع کردیم. برای اینکه هواپیماهای خودی موقع پرواز در سطح پایین با آنها برخورد نکند. عراقی ها عامل اصلی را شناسایی کردند و با تداوم و شدت توپخانه و تانک بالاخره دیده بان مخلص ما را به شهادت رساندند. شریف مطوری در بالای دکل به شهادت رسید. وقتی مطلع شدم که در آن بالا شهید شده و روی همان تخته افتاده، خیلی ناراحت شدم. واقعاً برایم زجرآور بود. کمیلی فر و کاج را با دو سه نفر دیگر فرستادم و گفتم: غروب بروید جنازه اش را بیاورید.
اتفاقات مهم و جالب در حین و پس از عملیات
در حین عملیات، بنا شد دو قرارگاه نوح و کربلا عملیات را انجام بدهند. در آن شرایط ما در قرارگاه قدس بودیم. شب عملیات در آنجا نبودیم ولی فردای عملیات که عبور از رودخانه انجام شده بود، در آنجا حضور پیدا کردیم. منطقه عملیات مثلثی بود که قاعده اش کارخانه نمک و رأس آن رأس البیشه بود. از این قاعده به سمت رأس مثلث سه جاده قرار داشت: جاده ام القصر که در حاشیه جنوبی مثلث قرار داشت، جاده استراتژیک که در مرکز مثلث بود و جاده البحار که از کنار اروند می آمد. این سه جاده به طرف منطقه خودی امتداد داشتند و قرارگاهها هم بر اساس آنها تقسیم شده بودند. یک قرارگاه به سمت جاده ام القصر، دیگری روی جاده البحار و قرارگاه ما هم مسئولیت جاده استراتژیک و مرکزی را به عهده داشت.
پس از رسیدن به ساحل جنوبی اروند، عملیات با هجوم سنگین آغاز شد. بعد از پاکسازی دو مرکز اصلی _ اسکله ی چهار چراغ و شهر فاو _ حرکت از روی جاده به طرف کارخانه نمک شروع شد. در روز اول عراقیها با ما چندان درگیر نشدند. یعنی ما با نیروهای موجود آنها درگیر بودیم. بعد از دو سه روز متوجه شدند که اینجا عملیات اصلی است. حتی تا دو سه روز فکر می کردند این عملیات فرعی است. سه قرارگاه ما از این طرف مأموریت انجام می دادند و از آن طرف هم دشمن تحت مسئولیت سه فرمانده خود دفاع می کرد.
تقریباً در برابر قرارگاههای رزم و سپاه، ارتش عراق سازماندهی کرده بود. یک محور در ام القصر محور مرکزی یا استراتژیک و محور سوم جاده البحار که هر کدام را به یک فرمانده قدرتمند خود سپرده بود: ماهر عبدالرشید، طاها یاسین رمضان 2، عدنان خیرالله. اینها مأموریت داشتند منطقه ی فاو را پس بگیرند. درگیری سختی بود. در طول جنگ تا آن موقع چنین درگیری شدیدی به وجود نیامده بود. 75 روز درگیری مداوم به گونه ای که هر شب ما منتظر تک عراق بودیم. عراقی ها یاد گرفته بودند و ساعت دو سه شب حمله می کردند.
در یکی از حملات که وحشتناک هم بود، نزدیک بود جمعی از رزمندگان را به اسارت درآورند. این عملیات از جاده ی ام القصر شروع شد. خط اول ما را از کارخانه نمک شکستند. به سه راهی فاو رسیدند و به ادوات و عقبه ما دست پیدا کردند. ضربه سختی بر قرارگاههای ما وارد شد. وقتی به قرارگاه مرکزی آمدم همه ناراحت و نگران بودند.
قرار شد از کارخانه نمک وارد عمل شویم، از امتداد قاعده مثلث حرکت کنیم و جاده ام القصر را از اشغال عراقیها در بیاوریم. خدا شاهد است که از نظر کمی قابل حساب نبود. با همین نیروها حرکت از قاعده مثلث به سمت جاده ی ام القصر شروع شد. یادم هست عراقیها به شدت هجوم آورده بودند و راهی برای خنثی کردن پاتک نمانده بود. همه مستأصل شده بودند. روی جاده ی ام القصر بودم. عراقیها با چند هلیکوپتر آمدند تا حمله ما را که شروع شده و رفته بودیم تا نیروهای آنها را قیچی کنیم، مورد هدف قرار دهند.
بر اثر تیراندازی بچه ها و شلیک پدافندی، یکی از هلیکوپترها بین نیروهای ما و عراقی ها سقوط کرد. گفتم هر طوری هست باید خلبانها را بگیریم. چون مشکل داشتم که با پای پیاده حرکت کنم، مجبور شدم با موتور بروم. به آنها علامت دادم بیایید وگرنه شلیک می کنیم. کمی مقاومت کردند و بعد مجبور شدند تسلیم شوند. سه نفر بودند. خلبان و کمک خلبان و یک نفر دیگر که احتمالاً منطقه را توجیه می کرد. سوار موتور شدند، به طوری که جلوی موتور بلند شد. حُسن کار این بود که پشت سر و پناه من بودند. آنقدر سریع آمدیم که فکر فرار نمی کردند. فقط محکم چسبیده بودند که نیفتند! با این وضعیت اینها را به قرارگاه آوردیم.
یک هفته بعد از عملیات بود. با موتور، پشت شهر فاو، نزدیکیهای پایگاه موشکی حرکت کردیم. از نزدیکیهای آنجا صدای تیر شنیدیم. اتفاقاً آن روز اسلحه نداشتیم. دقت کردم. دژی بود عمود بر این جاده که خواستیم رد شویم. از سمت دژ به طرف ما تیراندازی می شد. از جاده که رد شدیم، برگشتم نگاه کردم. هفت هشت نفر عراقی در سینه کش جاده به طرف ما پناه گرفته بودند. سرعت ما مانع بود و اینها هم مردد بودند که تیراندازی کنند یا نه؟
اسلحه نداشتیم و نمی توانستیم بایستیم. به اولین محل تجمع نیروها رسیدیم. علایی [فرمانده قرارگاه نوح] آنجا بود. گفتم: دو قبضه اسلحه بده تا اینها مشکل درست نکرده اند.
پرسید: چه شده؟
گفتم: هنوز عراقیها اینجا هستند.
دو قبضه اسلحه گرفتم و رفتم. با تهدید و مقداری تیراندازی آنان تسلیم شدند. بعد هم صحبت کردم و گفتم آنها را به قرارگاه بفرستید. بچه ها احساساتی شده بودند و خواستند آنها را بکشند. مانع از این کار شدم. خدا می داند چند نفر را به شهادت رسانده بودند. یکی از آنها آدم سرسختی بود. در اسارت هم سعی می کرد به نحوی مشکل به وجود آورد. آنها را به قرارگاه فرستادم و گفتم این سؤالات را بپرسند. وقتی می خواستم از پیش اسرا بروم، آهسته به سر او که سرسخت بود، زدم و گفتم: بیچاره، خدا به تو کمک کرد که اسیر شدی وگرنه کشته می شدی. حالا سر عقل بیا و به خودت کمک کن.
رفتم خط و بعد از یک ساعت برگشتیم. یک جایی دیدم جنازه آن عراقی افتاده. بچه ها دورش بودند. پرسیدم: قضیه چیست؟ گفتند وقتی حرکت شان دادیم، او نفر آخر بود. یکی از بچه ها می خواست آنها را به کمپ اسرا ببرد. این عراقی می بیند او تنهاست. اسلحه بسیجی را گرفته بود و در حین درگیری، یکی به کمک آن بسیجی می شتابد. او در حین درگیری تیر می خورد و روی زمین می افتد.
مقاومت بچه ها در فاو شدید بود. بمباران های زیادی داشتیم. مرتب خبر می رسید که یک گردان منهدم یا شیمیایی شد. مقاومت فرماندهان نیز جانانه بود. از جمله قاسم سلیمانی فرمانده لشکر 41 ثارالله(ع) مقاومت جوانمردانه ای کرد. او در کارخانه نمک در یک اتاق نشسته بود و می گفت: هر کسی با من کار دارد، بیاید اینجا.
یعنی توی خط مقدم بود. مرتضی قربانی خیلی زحمت کشید، احمد کاظمی و دیگران زحمتهایی در والفجر هشت کشیدند که از توان یک فرد خارج است. تلاشی که در این عملیات دیدیم، در هیچ عملیاتی دیده نشد.
پی نوشت:
1.در دفع پاتک، بچه های لشکرهای هفت و چهارده حماسه ی جانانه ای آفریدند که در تصور انسان عادی نمی گنجد. عراقی ها با قدرتی که وارد شدند، قصد داشتند قضیه فاو را به اتمام برسانند.
2.فرمانده جیش الشعبی.
3.خاطرات احمد سواگر گفتگو محمد مهدی بهداروند
چفیه یعنی باز گمنامی شهید