<?xml version="1.0" encoding="utf-8" ?>
<rss version="2.0" xmlns:dc="http://purl.org/dc/elements/1.1/" >
<channel>
<title>چفیه خاکی </title>
<link>https://taregh1.blogfa.com</link>
<description>والسماء والطارق(سوگند به آسمان و آن اختر شب گرد) آیه1سوره طارق</description>
<language>fa</language>
<generator>blogfa.com</generator>
<lastBuildDate>Mon, 15 Apr 2013 08:44:00 +0330</lastBuildDate>
<item>
<title>یاد باد آن اخلاص ها </title>
<link>https://taregh1.blogfa.com/post/52</link>
<description>در دورران جنگ تحمیلی نمونه های اخلاص و فداکاری فراوان بوده است و این هم یک نمونه از آن فداکاری ها.نامه دختر یتیمی که در نان شب خود مانده است ولی عاشقانه هرچه دارد و ندارد را در راه اسلام هدیه میکند. سلام به رزمندگان اسلام اسم من زهرا میباشد این هدیه را که نان خشک و بادام است برای شما فرستادم...</description>
<pubDate>Mon, 15 Apr 2013 08:44:00 +0330</pubDate>
<dc:creator>taregh1</dc:creator>
<guid>taregh1.blogfa.com/post/52</guid>
</item>
<item>
<title>من و شهدا و بار سنگين روی شانه هايم... </title>
<link>https://taregh1.blogfa.com/post/51</link>
<description>شبی با دوستی که راهی بیت الله الحرام است میروی به معراج شهدا، تا شهدا بدرقعه اش کنند.. بعد میبینی 20 تابوت پیش رویت میگذارند.. حالا تويی و شهدا و بار سنگين روی شانه هایت.. و تو تابوت متبرکشان را در آغوش میکشی درحالیکه وفور اشک راه دیدگانت را تار کرده است. با خود میگویی نکند تکليف ننوشته ات از تاری چشمانت باشد.. * * * ایهاالناس حواسمون کجاست؟! شهدا اومده اند!!! باز هم یادمون آوردن کم کاریمون رو... چند تا شهید ِ دیگه باید بیاد تا ما آدم شیم؟! چند تا جانباز</description>
<pubDate>Mon, 15 Apr 2013 08:32:11 +0330</pubDate>
<dc:creator>taregh1</dc:creator>
<guid>taregh1.blogfa.com/post/51</guid>
</item>
<item>
<title>اجازه بدید کمی هم بی نمازا نماز بخونند!! </title>
<link>https://taregh1.blogfa.com/post/50</link>
<description>می خواست برگرده جبهه. بهش گفتم: پسرم! تو به اندازه ی سنّت خدمت کردی.بذار اونایی برن جبهه که نرفته اند. چیزی نگفت و ساکت یه گوشه نشست . . . وقت نماز که شد، جانمازم رو انداختم که نماز بخونم؛ دیدم اومد و جانمازم رو جمع کرد! خواستم بهش اعتراض کنم که گفت: این همه بی نماز هست! اجازه بدید کمی هم بی نمازا نماز بخونند!! دیگه حرفی واسه گفتن نداشتم. خیلی زیبا، بجا و سنجیده جواب حرفِ بی منطق من رو داد . . .</description>
<pubDate>Mon, 04 Mar 2013 10:12:32 +0330</pubDate>
<dc:creator>taregh1</dc:creator>
<guid>taregh1.blogfa.com/post/50</guid>
</item>
<item>
<title>عاشقانه ترین نماز روی برف</title>
<link>https://taregh1.blogfa.com/post/49</link>
<description></description>
<pubDate>Tue, 26 Feb 2013 08:42:32 +0330</pubDate>
<dc:creator>taregh1</dc:creator>
<guid>taregh1.blogfa.com/post/49</guid>
</item>
<item>
<title>اندکی تامل</title>
<link>https://taregh1.blogfa.com/post/48</link>
<description>ما به دنبال شهادتی بی درد می گردیم و غافل از آن که شهادت را جز به اهل درد نمی دهند.</description>
<pubDate>Fri, 01 Feb 2013 18:26:52 +0330</pubDate>
<dc:creator>taregh1</dc:creator>
<guid>taregh1.blogfa.com/post/48</guid>
</item>
<item>
<title>غواص گمنام</title>
<link>https://taregh1.blogfa.com/post/47</link>
<description>بغض کرده بود. از بس گفته بودند: بچه ست؛ زخمی بشود آه و ناله می کند و عملیات را لو می دهد.؛ شاید هم حق داشتند. نه اروند با کسی شوخی داشت، نه عراقی ها. اگر عملیات لو می رفت، غواص ها - که فقط یک چاقو داشتند - قتل عام می شدند.فرمانده که بغضش را دید و اشتیاقش را، موافقت کرد... بغض کرده بود. توی گل و لای کنار اروند در ساحل فاو دراز کشیده بود. جفت پاهایش زودتر از خودش رفته بودند. یا کوسه برده بود یا خمپاره.</description>
<pubDate>Fri, 01 Feb 2013 18:19:00 +0330</pubDate>
<dc:creator>taregh1</dc:creator>
<guid>taregh1.blogfa.com/post/47</guid>
</item>
<item>
<title>خاطره شنیدنی شهید سوداگر از والفجر8</title>
<link>https://taregh1.blogfa.com/post/46</link>
<description>احمد سوداگر از نیروهای اطلاعات و عملیات بود که در همان اوایل جنگ یک پایش را از دست داد. او انگار همزاد جنگ بود. آن قدر در میدان های نبرد با تن مجروح افتاد و ایستاد که جنگ نقطه پایان گرفت. چند سال پس از پایان جنگ فرمانده لشکر 25 کربلا شد. برادرش به نام محمود سوداگر نیز در یکی از عملیات ها به شهادت رسید. چند سال قبل نیز فرزند خود ناصر سوداگر را در تصادفی از دست داد. حرف های این مرد _ احمد سوداگر _ که حتی ماه ها قبل از آغاز رسمی جنگ با درگیری مرزی رو به رو</description>
<pubDate>Thu, 31 Jan 2013 19:04:21 +0330</pubDate>
<dc:creator>taregh1</dc:creator>
<guid>taregh1.blogfa.com/post/46</guid>
</item>
<item>
<title>خاطره تکان دهنده از غواصان والفجر 8</title>
<link>https://taregh1.blogfa.com/post/45</link>
<description>ناگهان یکنفر گفت یا زهرا و افتاد روی سیمهای خاردار!!!! آره!!! ستون گوشتی !!!! بچه ها داوطلب یکی یکی از رو اون اون رد می شدند و داخل میدان مین میرفتند..... یکی یکی خودشون روی مینها می انداختند تا معبر باز بشه..... عده محدودی از میدان مین رد شدند و با همان عده محدود به خط دشمن زدن!!!! ادامه مطلب را از دست ندهید.</description>
<pubDate>Thu, 31 Jan 2013 18:37:40 +0330</pubDate>
<dc:creator>taregh1</dc:creator>
<guid>taregh1.blogfa.com/post/45</guid>
</item>
<item>
<title>اندکی تامل</title>
<link>https://taregh1.blogfa.com/post/44</link>
<description>گمنامی تنها برای شهرت پرستان دردآور است، وگرنه همه ی اجرها در گمنامیست.</description>
<pubDate>Wed, 30 Jan 2013 18:04:00 +0330</pubDate>
<dc:creator>taregh1</dc:creator>
<guid>taregh1.blogfa.com/post/44</guid>
</item>
<item>
<title>شرح عملیات والفجر 8</title>
<link>https://taregh1.blogfa.com/post/43</link>
<description>نبرد فاو عمليات والفجر ۸ كه منجر به فتح شهر استراتژيك فاو شد يكى از عمليات هاى بزرگ تاريخ است كه شگفتى محافل نظامى را برانگيخت. عمليات‌ والفجر8 در ساعت‌22 و10 دقيقه‌ روز بيستم‌ بهمن‌ ماه‌1364 آغاز شد. نيروهايي‌ که‌ ماه‌ها منتظر چنين‌ شبي‌ بودند، با شنيدن‌ رمز عمليات‌ هجوم‌ گسترده‌ خود را آغاز کردند: «بسم‌ الله‌ الرحمن‌ الرحيم. لاحول و لا قوه‌ الا بالله‌ العلي‌ العظيم، و قاتلوهم‌ حتي‌ لاتکون‌ فتنه.</description>
<pubDate>Wed, 30 Jan 2013 17:48:30 +0330</pubDate>
<dc:creator>taregh1</dc:creator>
<guid>taregh1.blogfa.com/post/43</guid>
</item>
</channel>
</rss>
